rss
fav

مجله سرگرمي و تفريحي تيكافان ,‌مطالب جالب , سرگرمي , تفريحي , طنز , جوك , اس ام اس ,



عشق در کجای زندگیت هست ؟
در 1 شهریور 1390

عشق

 

دلم به حال عشق می سوزد


چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟ 


مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است

 

پروانه

 

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

 اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه

 تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

 یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم

 

عاشقانه

نويسنده: Tika موضوع: عاشقانه ها, ادبی

عکس: عشق همیشگی
در 15 فروردین 1390

باستان شناسان در ایتالیا دو اسکلت را از زیر خاک درآورده اند که بین 5 تا 6 هزار سال قدمت دارند و همدیگر را در آغوش گرفته اند !

 

عشق هميشگي

نويسنده: Tika موضوع: عاشقانه ها, گالری عکس روز

عکسی بسیار دیدنی از تلخ ترین عشق تاریخ
در 24 بهمن 1389
نويسنده: Tika موضوع: گالری عکس روز

انواع عشق (عکس جالب)
در 17 بهمن 1389
انواع عشق
نويسنده: Tika موضوع: عاشقانه ها

عشق
در 23 دی 1389

روزی خوانندۀ جوانی برای اجرای برنامه به شهری رفت که تقریباً تمام اهالی آن موسیقی دان بودند.همه جمع شدند که موسیقی این خوانندۀ تازه رسیده را بشنوند. او یک مبتدی بود و فقط الفبای موسیقی را می دانست و معمولاً به جاهایی سفر می کرد که مردمش تقریباً هیچ چیز در بارۀ موسیقی نمی دانستند، تا دانش ناقص اش بزرگ جلوه کند. ولی در این شهر کارشناسان متبحری وجود داشتند، موسیقی کلاسیک در خون آنها بود.روز اجرای برنامه، هنوز اولین آهنگش تمام نشده بود که جمعیت فریاد زد «دوباره! دوباره!» او متوجه قضیه نشد و با خودش فکر کرد، «عجب مردم خوبی! واقعاً عاشقان بزرگ موسیقی هستند! درست همان چیزی هستند که من شنیده بودم.» دوباره خواند. باز همۀ تماشاچیان حاضر در سالن یک صدا فریاد زدند، «دوباره! دوباره!» به این ترتیب او هفت هشت بار آوازش را تکرار کرد.دیگر حنجره اش گرفته بود و خسته شده بود. بلاخره گفت، «من عمیقاً تحت تأثیر عشق شما قرار گرفته ام، ولی لطفاً مرا ببخشید، دیگر بیشتر نه! از نفس افتادم.»آن وقت تماشاچیان یک صدا فریاد زدند،«مجبوری آنقدر بخوانی تا بتوانی درست بخوانی.» در تمام مدت خواننده جوان فکر می کرد که فریاد های« دوباره!» در ستایش از او بوده است. ولی تماشاچیان موسیقی را می شناختند، آنها فریاد زدند،«اگر نفست هم بند بیاید، مجبوری آنقدر بخوانی که بتوانی درست بخوانی!»شما همواره به چرخۀ زندگی برگردانیده می شوید ولی فکر نکنید چون خیلی مهم هستید این اتفاق می افتد، شما دوباره به این دنیا می آیید ولی نه به خاطر اینکه خیلی ارزشمند هستید. در واقع پس فرستاده شدن شما به این دنیا پیغام خداوند است، که آنقدر به خواندن ادامه بدهید تا درست خواندن آواز زندگی را فرا گیرید. شما این تمرین را لازم دارید، این تکرار را، زیرا همواره به او رجعت کرده اید بدون اینکه کامل شده باشید. خداوند چیزهای ناقص و نا تمام را نمی پذیرد. تنها کامل شده ها از طرف او پذیرفته می شوند. برای همین است که کبیر اینقدر لبریز از شعف و شادمانی است. چون می رود تا با ابدیت جاودان ازدواج کند. به خوبی بفهمید که دولت سرای عشق هنوز از شما بسیار دور است. هر آنچه را که تا به امروز تحت عنوان عشق شناخته اید، خطایی بیش نبوده است. آن عشق نیست، تنها چیزی است که شما نام عشق بر آن نهاده اید. ممکن است با هزاران شکل و فرم تظاهر کرده باشد ولی عشق نیست.کسی که عشق را شناخته، خدا را شناخته است. برای چنین کسی چیز دیگری برای شناخته، خدا را شناخته باقی نمی ماند. و مرگ کسی که زندگیش لبریز از عشق باشد، مرگ نهایی است- او تولد دیگری نخواهد داشت. هر کس که درس عشق را آموخته است، دلیلی برای بازگشت دوباره به این جهان ندارد. او عشق شناخته است. او نوای عشق را فرا گرفته است.شما باید کاملاً خودتان را آماده کنید تا در درگاه خداوند فنا شوید. مادامی که هستید، تا زمانی که فنا نشده اید تا ....

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...

نويسنده: Tika موضوع: عاشقانه ها

داستان عشق
در 11 آذر 1389

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت...

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...

نويسنده: Tika موضوع: عاشقانه ها
نظرسنجي


عالی
خوب
متوسط
بد


Page Rank Check
  •